محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

101

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

شب به خانهء ابن مرتين درآمدند . او نيز سرگرم عيش و طرب خويش بود . چون خبر يافت تاريكى شب را مغتنم شمرد و بگريخت ؛ ولى پس از چند روز گرفتار شد و به قتل رسيد . صبح روز بعد طرح ابن عكاشه موفق شده بود . حكم خود بر شهر بسط داد و بسيارى از غوغاييان به او پيوستند . ابن عكاشه مردم را به بيعت با يحيى المأمون فراخواند و سر سراج الدوله را براى او فرستاد . يحيى كه در اين هنگام در بلنسيه مىزيست شتابان بيامد و با موكب عظيمى به قرطبه داخل شد . اين واقعه در اواخر جمادى الاخر سال 467 ه / 1075 م اتفاق افتاد ؛ ولى ديرى نپاييد و چند ماه بعد يعنى در اواخر ذو القعدهء همان سال بمرد . پيكر او را به طليطله بردند و در آنجا به خاك سپردند . گويند او را مسموم كرده بودند . ابن عكاشه پس از او زمام امور قرطبه را به دست گرفت و به نيابت از طرف نوهء او يحيى بن اسماعيل بن يحيى المأمون كه القادر لقب داشت به حكومت نشست . يحيى القادر نيز او را در مقامش ابقا كرد . وفات يحيى المأمون سبب بروز حوادثى شد ؛ زيرا المعتمد بن عباد از آن هنگام كه پسرش سراج الدوله كشته شده و قرطبه از دستش رفته بود ، در هواى استرداد آن و گرفتن انتقام خون فرزندش بود . جماعتى از مردم قرطبه نزد او پيام دادند و دعوتش كردند . چون يحيى المأمون از ميانه برخاست ، سپاه به قرطبه آورد . حكم بن عكاشه ديد ياراى مقاومتش نيست ؛ از شهر بگريخت و از پى او سپاه المعتمد بن عباد به شهر درآمد . ابن عباد فوجى از لشكر خود را از پى ابن عكاشه فرستاد . اينان تعقيبش كردند تا بر او ظفر يافتند و كشتندش و جسدش را بياوردند و براى استخفاف ، آن را با سگى بياويختند . پسرش حريز بن عكاشه به طليطله گريخت . يحيى القادر او را حاكم قلعهء رباح نمود . « 12 » حريز شاعر بود و شعرش مطبوع طباع . فتح بن خاقان در مطمح الانفس از او ياد كرده است . « 13 » يحيى المأمون بن ذو النون از بزرگترين امراى طوايف بود . مدت فرمانروايىاش از همه درازتر بود و به سى و سه سال رسيد . مملكت طليطله در عصر او وسعت يافت چنان كه از سوى مشرق به بلنسيه رسيد . عصر او عصر شكوفايى طليطله و عصر رفاه و

--> ( 12 ) . ابن الخطيب : اعمال الاعلام ، ص 158 و 159 . ابن خلدون : العبر ، ج 4 / ص 161 . رجوع كنيد به دوزى : : 621 - 221 . p , II . V , muradidabbA . tsiH . ( 13 ) . ابن الابار : الحلة السيراء ، ص 196 .